دل ربودی قصد جانم می کنی  

 اندک اندک بی نشانم می کنی
 *
ای بهار خاطرات سبز من      

    با جفای خود خزانم می کنی
 *
در پس ابر سیاه قهر خود     

    عاقبت چون مه نهانم می کنی
 *
من چو مومی در کف بی مهر تو  

 هر چه می خواهی همانم می کنی
 *
تیر غم را با نگاهی اتشین         

  جانب روح وروانم می کنی
 *
بی وفایی تا به چند ای تند خو   

   مهر خود را کی عیانم می کنی
 *
پیر شد دل در عزای هجر تو    

 کی به یک عشوه جوانم می کنی
 *
داستان عسق ما افسانه شد          

    ای که رسوای جهانم می کنی
 *
بعد از این ماییم و داغ دوریت         

 ای که دائم قصد جانم می کنی

هر کي عاقله

، غمي داره

روزگار درهمي داره

 عاشق نشدي

 تا بدوني ،‌ نفرت هم عالمي داره

 

مي دونم عشق يه معماي ديگه س        

                       سرزمين دل يه‌دنياي ديگه س

 

 

خانه ام بی آتش ،

دست هايم بی حس و نگاهم نگران ...

می توانی تو بيا ، سر اين قصه بگير و بنويس

اين قلم ، اين کاغذ ، اين همه مورد خوب !!!



راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،

پيکر نازک تنها قلمم ، زير آوار دروغ خرد شده !!!

می توانی تو بيا ، سر اين قصه بگير و بنويس ...

می توانی تو از اين وحشی طوفان بنويس ،

طاقتش را داری که ببينی هر روز ،

زير رگبار نگاهی هرزه

صد شقايق زخمی و هزار نيلوفر بی صدا می میرد ؟!!!

اگر اينگونه ای آری بنويس ،



من دگـر خسته شـدم ...



باز تا کی به دروغ بنويسم :

" آری می شود زيبا دید !! می شود آبی ماند !!! "

گل پرپر شده را زيبايی ست ؟!

رنگ نيرنگ آبی ست ؟!



می توانی تو بيا ، اين قلم ، اين کاغذ ...

بنشين گوشه ی دنجی و از اين شب بنويس !!



قسمت می دهم امّا به قلم ،

آنچه می بينی و ديدم بنويس

از خدا ،

از قفس خالی عشق ،

از چراگاه هوس ،

از خيانت ،

از شرک ،

از شهامت بنويس !!!

بنويس از کمر بـيـد شکـسته ،

آری از سکـوت شب و يک پنجره ی ساکـت و بـسته ،

از من

" آنکـه اينگـونه به امّـيد سبب ساز نـشـسته "

از خود ...



هـر چه می خواهی از اين صحنه به تصوير بکـش :

(صحنه ی پـيچش يک پيچک زشت دور ديوار صدا (

حمله‌ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!



جرأتش را داری کـه بـبـينی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!

طاقـتش را داری کـه بـبـينی و نگـويی از حق ؟!

گـفـتن واژه‌ی حق سنگـين است



من دگـر خـسته شـدم



می توانی تو بيا ، اين قـلم ، اين کاغـذ

اين همه مورد خوب ...

 

 

مرا ببوس

ای شب بوی همسايه!

پود و تار وجودم دار قالی زندگی را به صليب کشيده

هنوز بوی لبانت مشامم را عطر آگين می کند

تو

چه در من باشی چه در او باز می پرستمت

بار خــــــــــــــدايا

شبنم برگ و گل و سايه و عهد

پای ريشه های باران باريد

خرمن زاده ز پستوی زمان

کلمات غزلم را دزديد

 

گرم می باش و همه اهل دلت

باشد آواز قناری ، بلبل

باشد انگه که شوم اسطوره

بروی مست و بباری گرگر

 

به سراغت نمی آيم خوبم

تو خودت شب ز سحر می دزدی

من اگر اشک شوم از حسرت

تو ز گريه مژگان می شستی

 

درد را نام پراکنده  تن

ز سرور و ز کناران بردند

آنچنان کوه به دورت ريزند

وين که در آينه ها می گفتند