نوجوانی...

 

نگاه نافذت مرا به سوی تو روانه کرد

حضور سرخ تو را برای من بهانه کرد

دلم به خاطر تو و به عشق پاک و ساده ات

پری به آسمان کشید و غربت شبانه کرد

من آن غروب خسته ام که از طلوع سرخ تو

طنین بغض کهنه را ترانه در ترانه کرد

کنون بدان که من که ام کبوتری شکسته بال

که پر کشید در دلت و عشق را بهانه کرد

 

طنز

سه تا زن بستنی می خورن .
یکی لیس می زنه.
یکی هم گاز می زنه .
یکی هم می مکه.
کدومشون شوهر دارن ؟
نه بی ادب اونی که حلقه دستشه !!!!

********

میدونی شباهت پسر مجرد با لباس تو ماشین لباسشویی چیه؟؟؟......جفتشون تو کفن!!

**********

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

*************

به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

مدت زيادي از تولد برادر سکي کوچولو نگذشته بود . سکي مدام اصرار مي کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند سکي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي کند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود که جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار سکي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت کنند .
سکي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش مي توانستند مخفيانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکي کوچولو را ديدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني کوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

قصه

قصه از آنجا آغاز شد که خودت میدانی

از نیکی تو و از کمی من

 

همیشه نگران چیزی بودم

نگران تو

زیرا من چونان تو پاک نبودم

اما توحتی  پاکتر از آنی بودی که من می پنداشتم

و می ترسیدم که نکند که تورا بیازارم

 

میدانی گُل و خار نیز چنین اند

که خار

با همه بدی و تندی خویش

قادر به آزار گُل خویش نیست

آری من نیز خار گُلی چون تو بودم

و به پست بودنم در کنار تو افتخار میکردم

 

حال ای گل من

عاشق کمترین تو

بدان امید دل بسته است

که دامان از گناهان گذشته خویش شسته

وسپس خدای را شاکر باشد که لایق تو گشته

پس تو نیز بر گناهان و قصورات  گذشته من چشم پوش

تا بر پاکی ات آیتی دیگرباشی

 

خدای را شکر

خدای را شکر

که تورا و مرا آفرید

و خدای را شکر

خدای را تا ابد شکر

 

که با من

آنگونه نکرد که شایسته آنم

بلکه چنان کرد که شایسته رحمت اوست