سوی چشمانم را فرو کُش: می توانم ببینمت
گوش هاتیم را بِبُر: می توانم بشنومَت
و بی پا می توانم به سویت بپویم
و بی دهان نیز می توانم فرابخوانمت
بازوهایم را ببُر، تنگ در برت می گیرم
با دلم چنانکه با دستانم
قلبم را از تپیدن بازدار، مغزم خواهد تپید
و اگر در مغزم آتش افکنی
تو را در خونم با خود خواهم برد

انتهای این خیابان ها به دریا نمی رسد ...


به انتهای یک روز دلگیر نزدیک می شوم
می خواستم به دیدار دوستی قدیمی بروم ... اما نشد

در خیابان گم شدم
جریمه شدم
چرا که به پرنده ای ناشناس
که صدایش آشنایم بود
خیره مانده بودم
چه اتفاق بدی می توانست بیافتد
بوی لجن رودخانه ٬ تمام خیابان را فرا گرفته بود
منتظر صدای قورباغه ها بودم
اما شهر شلوغ بود
شاید مردم به جشنی بزرگ می رفتند

من کنار مجسمه ای نشستم و زیر لب آواز سر دادم
مجسمه خندید
بستنی تعارف من کرد
گفتم حضرت شیخ بهایی که شما باشید !
من گم شده ام
و هیچ سطر آشنایی نیست
چرا که انتهای هیچ خیابانی به دریا نمی رسد
مجسمه خندید
بعد باد شدیدی گرفت در ابتدای تیر ماه
گفتم همه چیز حکایت از پائیز دارد عزیز دل
انگار در انتهای بهار
تابستان را دور زده باشیم ...
من باید به انتهای این خیابان ها می رسیدم
اما مگر شعر های فروغ می گذاشت
پیوسته در گوشم نجوای دیگر تمام شد سر می داد
من در قاب کوچک آینه
تصویر گنگ کودکی ام را دیدم
وقتی هفت ساله کنار اسکله
برای کشتی های لنگرگاه دست تکان می دادم
به آینه گفتم
برای صدایی که از درونم می شنوم
لبی نقاشی می کنم
لبخندی گرم و صمیمی
شاید به یاد بیاورم چهره اش را
چه حزنی در صدای خیابان های جنوب بود
دیدم که از اسکله باز می گشتیم
به مادر گفتم
کنار ساحل تمام خاطرات کودکی ام را تکرار کردم
مادر گفت از این شاهتوت های ترش بخور
چه مزه ی خوبی داشت !
داد زدم ٬ من روزه بودم امروز ... !
مادر خندید
ساعت زنگ زد
از خواب پریدم
اذان بود .
با مزه ی شاهتوتی که از بیست سال پیش آمده بود افطار کرده بودم
آینه را صاف کردم
باید به انتهای این خیابان ها می رسیدم
دوستی در انتظارم بود
که پیش از هر غروب آفتاب
در فاصله ی میان دو ابروانش
گنجشک ها عاشق می شدند
اما مگر این سازهای بد کوک می گذاشتند
در آسمان دیدم پرنده ای جدا شد از دسته
و بی پروا بر گنبد مسجد نشست ...

از فیروزه ی شیخ لطف الله
می توانستم آواز غم انگیز پرنده را بشنوم
گویی تاج از سر پادشاهی برمی داشتند
می خواند دنیا را گشتم وجب به وجب بی تو
و باز گشتم تا بوی آشنای تنت را بمیرم
پرنده به ناگاه فرو افتاد و جان داد
از پرنده ی مرده پرسیدم :
اگر انتهای این خیابان ها به دریا نمی رسد...
پس چگونه می توان دوستان قدیمی را باز یافت! ؟
من گم شده بودم
در سطر اول شعری
که زادگاه من بود .

کودک گلفروشی
دسته ای رز به من داد
خندید و گفت : روز دلگیری ست آقا !
حراج زده ام به تمام دارایی ام .
راست می گفت روز دلگیری بود
گرمای داغ تابستان بود و باد شدید مهرماه .
نزدیک عصر نم نمک بارانی گرفت
گفتم چه بد !
حالا بی دوست تمام خیابان های این شهر زنگ خواهد زد
دیر شده بود
بیگمان اکنون دل آزرده رفته بود

دوستان قدیمی من در آفتاب زندگی می کنند
از غروب جمعه بدشان می آید
از رنگ خون و ابرهای سیاه شاعر در گریزند

به ایوان خانه بازگشتم
آسمان تاریک می شد
پس از سال ها رادیوی چوبی را روشن کردم
آواز آشنایی پخش می شد
از خواننده ای که نامش را از یاد برده بودم
طعم تلخ و گس چایی بر لبانم ماند
مادر آمد و گفت
از این شاهتوت های ترش مزه بخور !
انگار دلگیری ؟!
گفتم آری ٬
می خواستم به دیدار دوستی قدیمی بروم ...

 اما نشد او تنهايم گذاشت